تبلیغات
بسطام فردا

LOGO

 
  • یکشنبه 17 شهریور 1392 - 05:51 ق.ظ
  • دسته بندی :
  • نویسنده: بسطام فردا
بایزید را گفتند: چرا در بسطام سکنی گزیده ای ؛ مگر نه این است که آب در یکجا بمانَد، بگندد ؟!!

گفت: چرا دریا نباشم ، پاک کننده !!!  

آورده‌اند که: چون كار او بلند شد سخن او در حوصله‌ی اهل ظاهر نمی‌گنجید، حاصل هفت بارش از بسطام بیرون كردند. وقتی كه وی را از شهر بیرون می‌كردند پرسید جرم من چیست؟ پاسخ دادند: تو كافری. گفت: خوشا به حال مردم شهری كه كافرش من باشم.


1- شیخ صالح بایزید بسطامی گفت: در یکی از سالها پیش از رسیدن موسم حج قصد زیارت بیت الله نمودم، از بسطام خارج شده وارد دمشق گردیدم ؛ در غوطه ی شام وارد دهکده ای شدم و در آنجا پشته ی خاکی دیده، کودک چهار ساله ای به نظرم آمد روی آن تل نشسته و به بازی مشغول است. با خود گفتم: بدیهی است این شخص کودک است اگر بر او سلام کنم نمی تواند پاسخ مرا بدهد و اگر سلام نکنم اخلالی به امرالهی وارد آورده ام ناچار سلام کردم. کودک سر بالا کرد فرمود: به آن خدایی که آسمان را بالا قرار داده است و زمین را فراخ ساخته هرگاه نه این بود که خدا امر به ردّ سلام فرموده جواب سلام تو را نمی دادم، زیرا تو مرا کوچک انگاشتی و به خاطر خردسالی ناچیز پنداشتی درعین حال سلام و رحمت و برکات و تحیّات و رضوان خدا بر تو باد . سپس فرموده ی خدا را تصدیق کرده ، اظهار داشت خدا فرموده : اذا حیّیتم بتحیّه فحیّوا باحسن منها، هرگاه کسی از شما احترام گذارد و سلام کرد بهتر ازسلام او به وی پاسخ دهید این جمله را فرمود و ساکت شد. من گفتم : در پایان آن فرموده: او ردّوها، یا مانند آنرا در پاسخ بگویید. فرمود: آری این جمله متوجّه به عمل توست که تقصیر کرده اید. بایزید گوید دانستم او کودک نیست، بلکه او از کسانی است از پیشگاه خدا تأیید شده است به همین مناسبت معروض داشتم: ای آقای من هرگاه از خدای آمرزش بخواهم و به درگاه او توبه کنم، توبه ی من پذیرفته است؟ دیدگان مبارکش اشک آلود شد و فرمود:«وهوالّذی یقبل التّوبه عن عباده و یعفو عن السیّئات و یعلم ما تفعلون»، او خدایی است که توبه ی بندگان خود را می پذیرد و از بزهکاری های آنها چشم می پوشد و از آنچه انجام می دهند باخبر می گردد.
سپس فرمود ای بایزید خوش آمدی چه پیش آمد که از بسطام به شام آمدی؟ عرض کردم: ای آقای من آهنگ زیارت بیت دارم.
فرمود کدام بیت؟
گفتم: آهنگ زیارت بیت الله دارم.
فرمود: نیکو آهنگی است و ساکت شد سپس سر بالا کرده فرمود: ای بایزید آیا صاحب خانه را شناخته ای ؟
من از اشاره ی او فهمیدم مقصودش چیست، عرض کردم: نه.
فرمود:آیا دیده ای کسی آهنگ خانه ای نماید که صاحب آنرا نمی شناسد؟ جواب دادم: نه، و افزودم اینک به شهر خود باز می گردم تا صاحب خانه را بشناسم. فرمود : اختیار با توست.
از آن بزرگوار خداحافظی کرده، بلافاصله به بسطام عزیمت نمودم و خلوتی اختیار کرده به ریاضت نشستم تا خدا را شناختم. پس از این از بسطام بیرون رفته تا به شام و غوطه رسیدم و وارد همان دهکده سال قبل شدم، کنار همان تلّ خاک و کودک سال گذشته را به همان حال که سال گذشته دیده بودم ملاقات کردم به وی سلام کرده و مرحبا گفته و از سال قبل بهتر پاسخ داد.حضورش نشسته با من سخن می گفت و چنان مجذوب کلـمات خدا و آیـات او بـودم که بیش از جـواب نـیروی سخن گفتـن در خـود احسـاس
نمی کردم.
در این موقع توجّهی کرده فرمود: ای بایزید چنان معلوم است که صاحب خانه را شناخته ای؟
عرض کردم آری ای آقای من.
فرمود: آیا به تو اجازه داد تا آهنگ خانه ی او بنمایی؟
عرض کردم چنین اجازه ای به من نداد.
در این هنگام نیز ازاشاره ی او مقصودش را فهمیدم گفتم: البتّه باز می گردم تا از او برای زیارت خانه اش اجازه بگیرم.
فرمود : مگر چنین است هر کسی را با صاحب خانه ای آشنا باشد بدون اجازه ی او وارد خانه اش بشود؟!
گفتم: چنین نیست و اینک باز می گردم تا کسب اجازه کنم.
فرمود: منوط به اختیار توست.
از او وداع کرده عزیمت بسطام نمودم . سال آتیه از بسطام حرکت کرده وارد شام و از آنجا به غوطه آمده وارد دهکده ی سال قبل شدم آن کودک را بر روی همان تل و به وضع دو سال قبل مشاهده نمودم، به وی سلام کردم. مرحبا گفت از دو سال قبل بیشتر اظهار محبّت فرمود و بیشتر از سال قبل با من سخنان دلنشینی فرمود و هیبت او بیشتر در دل من افتاد.
دراین موقع به جانب من توجّهی کرده فرمود: ای بایزید آیا صاحب خانه اجازه ی زیارت
خانه اش رابه تو داد؟
عرض کردم آری ای آقای من.
فرمود ای بیچاره ، ای هراسناک هرگاه صاحب خانه را بشناختی چه نیازی به دیدار خانه داری؟ بدیهی است آنها که همّتی عالی دارند همواره خانه را وسیله دیدار صاحب خانه قرار می دهند. شاید از این راه به دیده ی عنایتی بدیشان بنگرد و تو که اصل را شناختی چگونه به فرع پرداختی؟!
اشاره ی او را متوجه شدم دم نیاوردم، فرمود: امشب میهمان منی. و آن هنگام که حضور مبارکش بودم بین نماز ظهر و عصر بود. دعوت آن حضرت را پذیرفتم و بر روی آن تل حضور مبارکش نشستم تا هنگام نماز عصر فرارسیده. نگاهی به خورشید کرده فرمود: ببین وقت فرا رسیده. نگاهی کرده گفتم: آری ابتدای هنگام عصر است، فرمود: راست گفتی. از جا برخاست فرمود: آیا وضو داری؟ گفتم:نه. فرمود پا به پای من حرکت کن. به اندازه ی ده قدم پشت سرش حرکت کردم ، چشمم به نهری بزرگتر از فرات افتاد کنار آن نهر نشستم و من هم حسب الامر او نشستم، وضویی در کمال آراستگی گرفت و من نیز وضو گرفتم. پس از وضو نماز گزارد در این موقع قافله ای از آنجا عبور کرد، از یکی از مردم آن قافله پرسیدم: این چه نهری است؟ پاسخ داد: نهر جیحون است. ساکت شدم و نماز گزاردم. پس از نماز فرمود: همراه من بیا بیش از بیست قدم راه نرفته بودم خود را کنار نهری بزرگتر از فرات و جیحون دیدم. فرمود: همین جا بنشین. خود تشریف برد و مرا تنها گذارد، درآن وقت عدّه ای عبور کردند. پرسیدم: این جا چه محلّی است؟ واین چه نهری است؟ گفتند: این رود نیل است و فاصله میان تو و مصر یک فرسنگ یا کمتر از یک فرسنگ، فاصله ای نشد آن جناب تشریف آورد. فرمود: برخیز تا حرکت کنیم. باز به اندازه ی بیست قدم حرکت کرده ، در موقع غروب آفتاب به نخلستان بزرگی رسیدیم، نشستیم تا آفتاب غروب کرد، فرمود: نماز بخوان. پس از نماز به اندازه ای که لازم بود، تعقیب خواند. پس از آن کنار چشمه ی آب خوشگواری نشست و غلامی آمد طبقی همراه او بود. در میان آن طبق سه گرده ی نان جو و مقداری خرما و کاسه ای عسل بود. غلام طبق را حضور مبارکش گذارد و خود دور شد، به او دستور داد: بنشین با ما هم غذا شو. سوگند به خدا غذایی به لذیذی آن در تمام عمرم نخورده بودم. پس از صرف شام اندک همگامی با وی کرده خود را برابر خانه ی خدا دیده، امام جماعت مشغول نماز بود. نماز خواندم. پس از فراغ از نماز مردم از مسجدالحرام خارج شدند چناچه کسی باقی نماند، در این موقع یکی از افراد را صدا زده پاسخ داده حضورش شرفیاب شد، ادای احترام کرد ،فرمود:در خانه را بگشای تا سیّد تو آنجا را زیارت کند. در را گشود وارد خانه شدم. لوازم احترامات بیت الله را عملی کردم و بیرون آمدم، سپس آن حضرت وارد شده و پس از اندکی بیرون آمده و فرمود: همانا من برای انجام کاری میروم تو تا ثلث آخر شب از محلّ خودت حرکت مکن. پس از آن با پیگیری از نشان هایی که با عدّه ای از سنگ ها
می گذاردم حرکت کن. موقعی که سنگها و علامتها به اتمام رسید، همانجا بنشین و تا طلوع فجر در محلّ مزبور بخواب. بعد از آن برخیز و اگر من نزد تو آمدم به طوری که صلاح بدانم با تو همراهی خواهم کرد و گرنه به یاری خدا هرکجا خواستی برو.
بایزید گوید: اظهار تشکر و قدردانی کردم و آن جناب تشریف برد. من برای اینکه از احوال این بزرگوار با اطّلاع شوم از کسی که در خانه را گشوده بود، احوال او را پرسیدم.
پاسخ داد: این بزرگوار سیّد من حضرت محمد جواد (امام محمدتقی(ع)) است.
گفتم: آری، «الله اعلم حیث یجعل رسالته»، خدا داناتر است که حقایق رسالتش در چه خانواده ای قرار می دهد.
بایزید گوید: حسب الامر تا ثلث آخرشب در محلّ خودم بودم، پس از آن با تعقیب از علامتها مختصر راهی پیمودم، در پایان آنها به دهکده ای رسیدم در پشت آن قریه نشستم و خوابیدم، در هنگام طلوع فجر وضو گرفتم و نماز خواندم و تا طلوع خورشید بدون آنکه به اطراف توجّهی کنم در انتظار تشریف فرمایی آن بزرگوار بودم. چون تشریف فرما نشد حسب الامر به جانب آن دهکده حرکت کردم، معلوم شد همان دیه شهر بسطام است.
بایـزیـد گـویـد : وارد آن دهکده شدم تـا مدّتی بـه حال بی خودی بودم ، چنانچه سر از پـا
نمی شناختم.

2- نقل است که مادرش به دبیرستان فرستاد، چون به سوره ی لقمان رسید و این آیت خواند که قوله تعالی: «ان اشکُرلی ولوالدیک»
خداوند تعالی می فرماید: که مرا خدمت کن و شکر گوی و مادر و پدر را خدمت کن. استادش معنی این آیت می گفت، در دل او کار کرد و لوح بنهاد و گفت: مرا دستوری ده تا به خانه روم که سخنی دارم با مادر بگویم. استادش دستور داد و به خانه آمد، مادرش گفت: ای طیفور به چه کار آمده ای مگر هدیه آورده اند، یا عذری افتاده است؟ گفت : نی، به آیتی رسیدم که حق تعالی به خدمت خویش می فرماید و به خدمت تو و من دو خانه را کدخدایی نتوانم کرد، این آیت بر جان من آمده است یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم یا در کارخدایم کن تا همه آن او باشم. مادرش گفت: ای فرزند تو را به کار خدای گذاشتم و حقّ خویش به تو بخشیدم، برو همه خدای را باش عزّوجل.

3- نقل است که بایزید می گوید: هر سعادتی که ما دریافتیم به دعا و رضای مادر یافتیم. چون از مدینه مراجعت کردیم شب به در خانه ی والده آمدیم و گوش داشتیم، مادر وضو
می ساخت و می گفت: خدایا آن غریب مرا نیکودار و دل مشایخ را بر او خوش گردان، و در دل ایشان جایش ده، و احوال نیکو او را کرامت کن.
چون آن شنودم گریه بر من افتاد پس در بکوفتم، مادر گفت: کیست؟ گفتم، غریب تو مادر. گریان شد و در را بگشاد و گفت: ای طیفور هیچ کس مبتلای فراق مباد چشمم خلل کرد از بس که در فراق تو گریستم و پشتم دوتا شد از بس که بار غم تو کشیدم. بعد از آن کمر خدمت بر میان جان بستم تا شبی از من آب طلبید و در خانه آب نیافتم و از کاریز آب برگرفتم چون آمدم چشم به خواب گرم کرده بود آب بر زمین نهادن بی ادبی دانستم و زحمت بیدار ساختن روا نداشتم چون چشم مبارک بگشاد و گفتم: ماما آب می باید؟ گفت: بیار ای سلطان ماما. به برکت آن سلطان العارفین نامم نهادند.
بعد از آن گفت: در را نیمه گشای تا ببینم صبح نزدیک است من مدّتی می پیمودم که تا نیمه فراز کنم تا فرمان او راخلاف نکره باشم چون در به فرمان او بگشادم آنچه چندین گاه از هر دری می جستم، به یمن رضای او از درم درآمد.

4- نقل است که گفت: حق تعالی مرا در دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد ، من قبول نکردم . بـه آخر مرا گفت: ای بـایـزید چــه
می خواهی ؟ گفتم : آنکه هیچ نخواهم .

5- گویند روزی شخصی به حضور سلطان بایزید صاحب آمده و گفت: که قربانت شوم یا سلطان این تسبیح که در دست داشته و دارم به تعداد یک هزار دانه دارد و خواهش می‌نمایم تا مرا رهنمائی نمایید که روزانه چند مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم؟
جناب مبارک با یزید صاحب گفت: که روزانه به تعداد پنج مرتبه خداوند را یاد کن. آن مرد باز هم سئوال نمود که قربانت شوم من می‌گویم که خداوند بزرگ را روزانه چند هزار مرتبه یاد نمایم شما می‌گوید که پنج مرتبه؟
جناب بایزید صاحب گفت اگر بالایت پنج مرتبه اضافی می‌نماید روزانه سه مراتب خداوند بزرگ را یاد بکن .
آن مرد پیش خود گفت: که اصلاً جناب مبارک متوجه گپ من نشده باز هم عرض نمود: شما حرف مرا هیچ متوجه نشده در حالی که در دستم تسبیح یک هزار دانه است که من می‌خواهم روزانه چندین هزار مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم و شما می‌گوید که سه مراتب؟ سلطان بایزید فرمود: اگر روزانه سه مرتبه هم به تو مشکل است پس در آن صورت یک مرتبه در روز خدواند متعال را یاد کن. آن مرد گفت: قربانت شوم ببین که من چه می‌گویم و شما مرا چگونه رهنمائی می‌نماید؟ در همین موقع حضرت بسطامی سخت جلالی شده و گفت: ای مرد ریا کار پس حالا به زبان بایزید بگو که یا الله!
زمانیکه آن مرد ریا کار بزبان آن مبارک یا الله می‌گوید بقدرت خداوند متعال دفعتاً جان به حق داده خاکستر گردید و محو گشت.

6- داستان کوتاه بایزید و امام جماعت
نقل است که بایزید بسطامی در پسِ امامی نماز می کرد.
پس امام گفت: یا شیخ ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی ، از کجا
می خوری؟
شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم !
گفت : چرا؟
گفت : نماز از پسِ کسی که روزی دهنده را نداند ، روا نبود که گذارند !
نقل است که بایزید در راه حج شتری داشت که زاد و راحله ی او برش می نهادند. یکی گفت: « مسکین این شتر که بارش گران است. و این ظلمی تمام است.»
بایزید گفت ای جوانمرد، بردارنده ی بار، شتر نیست. نگه کن که هیچ بار بر پشت شتر نیست؟ چون نگه کرد به یک وجب بالای شتر بود.»
گفت: « سبحان الله! عجب کاری است!» بایزید گفت: « اگر حال خود از شما پنهان دارم، زبان ملامت دراز می کنید و اگر مکشوف می گردانم، طاقت آن نمی آورید. با شما چه باید کرد؟»

7- احترام به پدر و مادر
از نکاتی که در زندگانی شیخ مطرح است ارتباط تنگاتنک وی با «مادر» است، و مراقبتی که هر دو نسبت به هم داشته اند.
بایزید مادر خود را بسیار احترام می کرد و نسبت به وی حسّ خاصی داشت و از سر تکریم و بزرگداشت او علی الظاهر آن چنان که از خود وی نقل شده است به جاهایی رسیده است در یک عبارت گفته است: « هرسعادتی که ما دریافتیم به دعا و رضای مادر یافتیم » و نیز این عبارت هم از اوست: « آن کار که بازپسین کارها دانستم، پیش از همه بود و آن رضای مادر بود ». و نیز از اوست که گفت : « آن چه در جمله ی مجاهدات و ریاضات و غربت
می جستم، در آن یافتم».
احساسی که طیفور نسبت به مادر خود در درون می داشت احساسی غریب و بس شگرف بود، که گویا برای وی در حکم موجودی ستایش کردنی و شخصیتی پرستیدنی بود. این مطلب را به هنگام تحصیل، در آیات قرآنی به جد دریافت و نسبت به آن محکم تر گشت و استوارتر شد.
مادر نسبت به وی علاقه ای وافر داشت و آنچنان که از روایات و اقوال برمی آید تا آخرین ایام با وی رابطه ای مشتاقانه و محبّانه داشته است. همانگونه که از مادر نقل شده است نهایت جدیت را در دوران جنینی وی مبذول این نکته کرده که رزقی حلال و طیب به وی بخوراند و حتی المقدور از اکل لقمه ی ناپاک وشبهه ناک خود را برحذر بدارد. این است که از مادر او نقل کرده اند: « چون لقمه یی در دهان نهادمی که در وی شبهتی بودی ، او در شکم
می طپید، تا آن لقمه دفع کردی».
گذشته از این نسبت به تحصیل علم و رشد و کمال طیفور بسیار جدیت و کوشش نموده است. از آن رو وی را به کتابت و کتاب فرستاد و اصرار تمام در تعلیم وی و نیز تربیت اش داشت، خاصه بیشتر مایل بود که قرآن را فرا بگیرد . و دعایی که در فراق طولانی بایزید در حق وی داشت نیز به خوبی گواهی این مطلب رامی دهد که: «الهی آن غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ رابا وی خوش دار، و احوال نیکو او را کرامت کن».
اوج رابطه این دو نیز در همین تعلیم کتاب شکل گرفته است. آنگاه که طیفور در مکتب به سوره ی «لقمان» می رسد و آیت «ان اشکرلی ولوالدیک»،را مرور می کند و از استاد فهم این عبارت را وام می گیرد، و آنگاه که معنای آیت به عمق جانش می نشیند سر از پا ناشناخته به سوی منزل می شتابد تا با مادر سخن بگوید، سخنی که از باطن طیفور جوشیده! کلام وی در مادر نیز انقلابی ژرف بنا می کند، که:«دو خانه را کدخدایی چون کنم؟ یا از خدا در خواه تا همه آن تو باشم، یا مرا به خدا بخش تا همه آن او باشم» و گویا این برخورد بر مادر نیز تأثیری فراوان نیز کرده بود. وقوف برتوحید و عنایتی که به مسیر حقّ در سر و دل مادر بود، ازحقّ خویش درگذشت و این گونه اوج ایثارخویش را به عالی ترین وجه ممکن به تماشا گذاشت که: «تو را در کار خدا کرد موحقّ خود به تو بخشیدم! »
شاید آنچه که آن روز در آن آیت بر قلب بایزید کارگر افتاد و آن واقعه به ظهور رسید و آزادی طیفور در راه خدا از سوی مادر امضاء و تأیید شد. سبب بیشتری برای ارتباط معنوی مادر و فرزند گردید. و این ارتباط نیز از سوی خداوند و به واسطه ی کتاب صورت پذیرفت. و آنچه که در تمامی طول راه سلوک ، مصائب راه را بر وی سهل و هموار
می کرد توجّه مادر و دعای او در حقّ فرزند بود. و از طرفی نیز استقامت در راه سلوک و ارتقاء به درجات بالاتر، بخشی از آن رو حاصل آمد که وی شاکر مادر و احترام کننده وی بود. و این دو عبارت که از بایزید نقل شده است، همه ی این مراتب را ضمانت و گواهی می نماید: « آنچه چندین گاه از هر دری می جستم به یمن رضای او از درم درآمد ». و نیز گفته است: « هر سعادتی که ما دریافتیم، به دعا و رضای مادر یافتیم ».



برچسب ها : بایزید , بایزید بسطامی , بسطام , شهرستان بسطام ,

آخرین مطالب

 
» غبار فراموشی بر چهره تکیه مزج نشست/ تخریب به جای تعمیر ( چهارشنبه 11 اسفند 1395 )
» خلاق؛ واژه گم شده از گردشگری ایران/ پتانسیل صنایع، شهرها و اقشار خلاق می تواند حرکت کُند گردشگری را سرعت بخشد. ( چهارشنبه 11 اسفند 1395 )
» ریاست شورای شهر بسطام: نمره شهردار بسطام در عملکرد، نمره بالای 20 می باشد ( سه شنبه 10 اسفند 1395 )
» فصل الخطاب قانون است و شهرستان بسطام اجرا خواهد شد/ارتقاء بسطام نسبت مستقیم با ارتقاء شاهرود دارد ( سه شنبه 10 اسفند 1395 )
» تیم سه گانه شهرستان بسطام بر سکوی سوم کشور ایستاد ( شنبه 7 اسفند 1395 )
» راه طولانی مجموعه تاریخی منحصر بفرد بسطام برای ثبت جهانی ( چهارشنبه 4 اسفند 1395 )
» سایمون گفت می توانی ورودی المپیك 2018 را بگیری ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» وقتی حقیقت از دست وزارت کشور هم در می رود!! ( سه شنبه 1 دی 1394 )
» نشست خبری شهردار و رییس شورای شهر بسطام با اصحاب رسانه +تصاویر ( جمعه 9 مرداد 1394 )
» بسطام در کش و قوس ثبت جهانی است/ بازدید متوسط سالانه ۸۰۰ توریست خارجی ( جمعه 9 مرداد 1394 )
» مقدمات دفن پروفسور شهریار عدل در مجموعه تاریخی بسطام فراهم می شود ( جمعه 5 تیر 1394 )
» قلعه نو خرقان ،روستای هدف گردشگری ( جمعه 25 اردیبهشت 1394 )
» مجموعه فرهنگی -تفریحی کهکشان بسطام نیازمند توجه ویژه مسؤولین ( جمعه 25 اردیبهشت 1394 )
» جاده جنگل ابر ،آری یا خیر ؟! ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» جشن سالروز صبوری و متانت مردم مظلوم شهرستان بسطام +درددلی کوتاه با رییس دولت تدبیر و امید ( جمعه 5 دی 1393 )

نویسندگان

آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


سایت خبری تحلیلی شهرستان بسطام

ایجاد کننده وبلاگ : بسطام فردا