تبلیغات
بسطام فردا

LOGO

 
www.bastamnews.irبسطام فردا :نهم مهر هزار و سیصد و سی و دو، مجید اولین فرزند محمدعلی در بسطام به دنیا آمد. سه برادر و چهار خواهر دارد.

ابتدایی را در زادگاهش خواند و برای گذراندن دوره دبیرستان به مدرسه دكترعلی شریعتی شاهرود و بعد دانشسرای علی‌آباد كتول رفت. در تربیت معلم سمنان، رشته تربیت بدنی را خواند و فوق دیپلم گرفت.

دوران سربازی‌اش در سپاه دانش بود. بعد از گذراندن سربازی، در تظاهرات قبل از انقلاب حضور گسترده‌ای پیدا كرد. ازدواج نمود و فرزند اول او، در سال پنجاه و هشت به دنیا آمد.
با مفقودالاثر شدن برادر كوچكش حبیب، علاقه او به رفتن زیاد شد، به حدی كه شب چهلم او آماده رفتن شد. از بسیج اعزام شد. بیست و پنجم تیر شصت و یك در بیست و یكم ماه رمضان و همزمان با عملیات رمضان با برخورد تركش شهید شد. آخرین مسؤولیتش‌ تیربارچی بود. در پانزدهمین روز شهادت مجید، فرزند دومش متولد شد.
این معلم شهید پس از سه ماه حضور در جبهه در میان غم و اندوه مردم بسطام در گلزار شهدای بسطام به خاك سپرده شد.

1. موقع برگشتن قرار شد پیاده‌روی كنیم. مجید پشت من و پدرش می‌آمد. بهش گفتم: بیا جلو می‌خوام حرف بزنم، این طوری باید برگردم پشت رو نگاه كنم سخته.
گفت: من راحت‌ترم.
پدرش به شوخی گفت :می‌ترسی قدت رو ورانداز كنیم.
با خنده گفت:« دوست ندارم جلوتر از شما راه برم، دور از ادبه».
دعا كردیم عاقبت به خیر شود و هر چه از خدا می‌خواهد بگیرد. گفت:« از خدا می‌خوام شما رضایت بدین برم جبهه.
من و پدرش با شنیدن این حرف ساكت ماندیم. بعد گفت:« راضی هستین عزیز دردانه شما توی خونه باشه و بقیه برن جون بدن؟ ».
خنده‌مان گرفت از این كه دعایمان در حق مجید به این زودی برآورده شد.

2. دوربین دستش بود و ما هم دنبالش. گوشه باغچه و كنار اتاق، هر جا كه می‌خواست می‌ایستادیم و عكس می‌گرفتیم. گفت:« این عكس‌ها یادگاری می‌مونه. ».
مادر خیسی چشمش را با گوشه روسری پاك كرد و گفت:« اگه تو بری من چكار كنم؟ ».

مجید فیلم دوربین را برد جلوتر. با چشمانش دنبال جای دیگر برای گرفتن عكس می‌گشت. گفت:« مادر! تو منو دوست داری و من هم شهادت رو. باید برم.

3. از اتاق آمد بیرون. لباس‌های حبیب را پوشیده بود. دلم ریخت پایین. پرسیدم:« روز چهلم حبیب برای چی لباس‌هاش رو پوشیدی؟ ».
می‌خواست برود. اصرار كردم ولی راضی نشد. گفت:« صدای خمپاره مثل آواز بلبل، به من آرامش می‌ده. ».
مجید با آن اعزام برای همیشه رفت پیش حبیب.

4. خریدها را گذاشت وسط اتاق. یكی‌یكی وسایل را در آورد و سه قسمت كرد. گفتم: ما همه چیز توی خانه داریم، تو داری چكار می‌كنی؟
گفت:« بدون شما كه نمی‌شه چیزی خورد. یك مقدار برای من، اینها برای شما و این هم برای خواهر و برادرها. با خنده گفتم: بردار همه رو ببر، چیزی برای زن و بچه‌ات نموند.
گفت:« چون شما زحمت زیادی كشیدین، اول از همه اینها رو بگیر بعد بقیه برای من و اونها

5. چند روزی كه از تشییع جنازه حبیب گذشت، زمزمه‌های مجید بلند شد. گفتم:« مادرجان! خانم تو بارداره، كجا می‌خوای بری؟ ».
ـ همه رو می‌سپارم به خدا.
ـ حبیب تازه رفته صبر كن!
ـ فكر كن او رو داماد كردی، گریه نكن و لباس سیاه نپوش.
ـ شما دو تا پاره تن من هستین. نمی‌خوام به این زودی بعد از حبیب تو رو از دست بدم.
گفت: همه اینهایی كه رفتن جبهه و شهید شدن عزیز پدر و مادر و خونواده‌شون بودن، من می‌رم.

6. در منی و عرفات، از خستگی و گرمای هوا استراحت می‌كردم. مجید آمد. گفتم:« ثواب این مكه اومدن بین من و تو تقسیم می‌شه. ».
خندید و رفت. از خواب پریدم. دوست داشتم بیشتر با او حرف بزنم. حجاج را به مكه برگرداندند. مجید آن جا هم آمد. پرسیدم:« مادر! منتظرت بودم. مگه تو شهید نشدی، پس چه طوری می‌تونی بیای؟ »
جواب داد:« من زنده‌ام و همه جا پیش شمام. »
گفتم:« خبر آوردن تیر خوردی. »
اشاره كرد و سری تكان داد و گفت:« نه! »
بیدار كه شدم از آمدن دوباره مجید خدا را شكر كردم.

مجید می دونست شهید می شه

مراسم داشتیم كه به دیدنمان آمدند. پذیرایی‌شان كردم. مادر رو به رویشان نشست و پرسید:« دم دمای آخر سفارشی نكرد؟ ».
یكی از دوستانش گفت:« مجید می‌دونست شهید می‌شه. گفت:’ به مادرم بگین برای هدفم كشته می‌شم.‘ ».

مادر پرسید:« از كجا می‌دونست؟ چیزی شده بود؟ ».

شش‌دانگ حواسمان را به صحبت‌های دوست مجید جمع كردیم. دوستش گفت:« شب آخر خواب دیده آقایی نورانی با اسب سفید اومده و او رو در منطقه چرخاند. با رفتن او مجید مطمئن شد شهید می‌شه. ».

برگرفته از خاطرات خواهر شهید

با تشکر از آقای حسینی


برچسب ها : شهید , شهادت , شهدا , وصیت شهدا , آخوندی , مجید آخوندی , جبهه ,

آخرین مطالب

 
» غبار فراموشی بر چهره تکیه مزج نشست/ تخریب به جای تعمیر ( چهارشنبه 11 اسفند 1395 )
» خلاق؛ واژه گم شده از گردشگری ایران/ پتانسیل صنایع، شهرها و اقشار خلاق می تواند حرکت کُند گردشگری را سرعت بخشد. ( چهارشنبه 11 اسفند 1395 )
» ریاست شورای شهر بسطام: نمره شهردار بسطام در عملکرد، نمره بالای 20 می باشد ( سه شنبه 10 اسفند 1395 )
» فصل الخطاب قانون است و شهرستان بسطام اجرا خواهد شد/ارتقاء بسطام نسبت مستقیم با ارتقاء شاهرود دارد ( سه شنبه 10 اسفند 1395 )
» تیم سه گانه شهرستان بسطام بر سکوی سوم کشور ایستاد ( شنبه 7 اسفند 1395 )
» راه طولانی مجموعه تاریخی منحصر بفرد بسطام برای ثبت جهانی ( چهارشنبه 4 اسفند 1395 )
» سایمون گفت می توانی ورودی المپیك 2018 را بگیری ( یکشنبه 9 اسفند 1394 )
» وقتی حقیقت از دست وزارت کشور هم در می رود!! ( سه شنبه 1 دی 1394 )
» نشست خبری شهردار و رییس شورای شهر بسطام با اصحاب رسانه +تصاویر ( جمعه 9 مرداد 1394 )
» بسطام در کش و قوس ثبت جهانی است/ بازدید متوسط سالانه ۸۰۰ توریست خارجی ( جمعه 9 مرداد 1394 )
» مقدمات دفن پروفسور شهریار عدل در مجموعه تاریخی بسطام فراهم می شود ( جمعه 5 تیر 1394 )
» قلعه نو خرقان ،روستای هدف گردشگری ( جمعه 25 اردیبهشت 1394 )
» مجموعه فرهنگی -تفریحی کهکشان بسطام نیازمند توجه ویژه مسؤولین ( جمعه 25 اردیبهشت 1394 )
» جاده جنگل ابر ،آری یا خیر ؟! ( جمعه 22 اسفند 1393 )
» جشن سالروز صبوری و متانت مردم مظلوم شهرستان بسطام +درددلی کوتاه با رییس دولت تدبیر و امید ( جمعه 5 دی 1393 )

نویسندگان

آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما


سایت خبری تحلیلی شهرستان بسطام

ایجاد کننده وبلاگ : بسطام فردا